Wednesday, February 08, 2006

وقتي حرفي براي گفتن نداريم چرا ديگران را به لجن بكشانيم؟ايا اين همان اراده معطوف به قدرت است؟گيريم از زاويه اي منفي
"چيزي به نام بديده اخلاقي وجود ندارد انچه هست تفسير اخلاقي بديدهاست."
اينجا برسبكتيو مطرح مي شود.اين كه ما از چه زاويه اي به ان بديده نگاه ميكنيم در نوع قضاوت مان موثر بوده و ان تشكيل دهنده تفسير اخلاقي ما
از ان بديده خواهد بود.زاويه ديد يك شخص مذهبي و يك غير مذهبي متفاوت بوده در نتيجه تفسير انها از بديده ها فرق دارد ..همچنين يك غربي و يك
ايراني تفاوت ديدگاه داشته وتفسير هاي متنوعي خواهند داشت.
وقتي فقط تفسير اخلاقي وجود داشته باشد ايا باز هم مي توان از حقيقت يكتا سخن گفت؟اينجاست كه بي نهايت حقيقت خواهيم داشت كه گاه با هم متنافر و گاه متضاد خواهند بود. از اينجاست كه هر كس بر طبق برسبكتيو ي كه از اخلاق(بخوانيد زندگي-حقيقت) دارد بديده ها را تفسير مي كند.
من اگر بتوانم بجاي داشتن فقط يك زاويه ديد 2 3....و.. زاويه ديد داشته باشم انگاه افق نگرش من گسترده تر خواهد شد.اما اين افق هيچگاهبه تملك من در نخواهد امد.
…هر فلسفه بزرگ تا كنون چه بوده است:چيزي نبوده است جز اعترافات شخصي مولفش و نوعي خاطره نويسي ناخواسته و نادانسته .همچنين غايتهاي اخلاقي يا غير اخلاقي در هر فلسفه تشكيل دهنده ان هسته حياتي است كه تمامي اين گياه از درون ان مي مي رويد.

نيچه براي من هميشه منشاء سوالهاي بي شمار است.ايا اينجا بايد مفهوم خواست قدرت را بجوييم؟

ايا مي توان عكس اين حالت را متصور شد كه در ان اعترافات شخصي و خاطره نويسي تبديل به نوعي فلسفه گردد؟
ايا از وبلاگ مي توان جهت انديشيدن استفاده كرد؟